.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


قلبم نفروش
برایت پرورده ام آن را قطره قطره اش بادرد
بر هیچکس دگر نیاید کار
آن را که انباشته امش با لابه هایی سر تاسر
از بی کران لحظه آغازین
تا این کنون
که سالی و عمری داده ام از دست
تا هر دمش تو را گویم
بدرود نگو با من
بگذر برو ولی مگو
دیگر ندارد قسمتم
با آن حریر نگاهت هیچ پیوند
با آن شکوه گیسوان تیره بر باد
دیگر نخواهد شد
این اشتیاق من در بند
دیگر نخواهم زد
در گرم التهاب یک دیدار
چوب حراج بر آرامش
بر آشتی با خویش
بر لبخند
آری تویی دلیل بود
برای همچو خسته ای چون من
آرام باش
دست بردار ز فروش
باز باشد
بسپار آن از همه نو امیدو شرحه شرحه گشته را
بر کودکان به بازیچه وخود در آن طرف
خالی زهر وفا و عشق
بر آن بخند

شاعر سهیل
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC