.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ديگر شب با ستاره ها نيامد
نيانداخت
چون کوليان کوله اش را بر اين دشت
و به پا نکرد قصه ي هزارو يکمين اش را
تا من ببينم
تو آرام به روياهايت فرو مي روي
چون دانه اي براي درخت شدن
که خواهد ديد شفيره ها بر اندامش پيله مي تنند
چه شد
که حالا پينه هاي دستم به اندازه ي کابوس هاي توست
چرا به خواب نمي روي
چه کنم
زخم استخوان هاي تو هميشه تازه است
و مسيح براي تو صليب مي سازد
پيراهن ات را بکن
قلب کوچک تو جايي براي شکنجه هاي سرخ نداشت
و تنها به مريم ها شبيه بود
سپيد چون بال فرشته ها
که بر لبهاي تو انگشت سکوت زدند
وقتي داشتي عشق را در شبي شرابي تن مي دادي
شبي که جام ها
به نام من و تو شکم پاره مي کردند
و خداياني که باغ هاي انگورشان را طاعون زده
منتظر دعوت ما بودند
حالا به عزاي که شبيه است
اين شب بي ستاره
که در کوچه هاي اندام من صداي مويه ها
چون خون جاريست
و در گنبد ها زوزه ي گرگ ها پيچيده
شهر خاليست
و صداي زنجيرها چون مرگ
پنجه به گلوي کبوتر انداخت
و حالا
ما ه هم به تنهايي اش رسيده
چرا که ديگر شب با ستاره ها نيامد

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC