.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تنها افتاده ام
هم پاي لکه هاي فراموشي دود
نه در انتظار نور بايد بود
نه گرمي نگاهي به دنبال خواب
پس بايد رفت
بايد رفت براي مردن
چهره هايمان را با خنده
سنگ باران می کنيم
چقدر عذاب مي خريم براي سبد پر شده ي دلمان
چقدر تلخ مي خنديم هنگام خروج از دروغ
و نگاهي که پيوند را درنيمه ي راه احساس
پاره شده مي بيند
بايد رفت
بايد رفت کمي مرگ پيدا کرد

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC