.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


اين جا من هيچ چراغ راهنمايي نخواستم که باشد
اين جا بر چهارراه دست هاي من
شروع مي شود
سرنوشتم بي انتخاب
و در ميان شن هاي روان سبک
ايستاده ام
آفتاب چون حلقه ي اعدام
تاب مي خورد
بر ايستادگي اندام ملتهب ام
و شن ها دمادم خالي مي شوند
ازخودشان زير پاهایم
واين همان پاياني است
که نقطه ي کوچک دوست داشتني ام
گوری می شود براي جسد خودم
کسي که همين حالا
ميان يخ هاي قطب شمال ذهن مترسکش
آفتاب را مي پراند
و مرگ مندرس شده اش
اولين نفس مي شود
براي تولدش
که از همان اول سراسر تنهايي است
تا رعشه هاي صداي کبودش و
گره خوردگي رگ هايش را
خودکار قرمز بايد باشد
براي کشيدن آتش به تنش
که من تنها مي سوزم
خسته از خاکسترهاي کاغذ
که هزاران هزار ريل را تکرار مي کنند
بي قطاريشان را
تا دلخوشکنکي براي سفر باشد
نارنجي و زردي اش
در آيينه اي که من هم در اتاقم دارم
نشان ازبيماري شکستن است
و او شال گردنش را
به خش خش ها ي دنبا له دار قدم هايش
و خس خس هاي سينه اش
که خانه ي همه ي کلاغ هاي زمستاني است
گره مي زند
براي دوستي راه بي نشان
از بالاي سر او همه ي قطره هاي باران که
گوله شده اند چون مهره اي سخت
پرت مي شود بر سراو
پرت مي شود به گوشه ي نگاه من
لبخند مي زنم
تمام شد به آخر خط رسيده ام
حالا مي خواهم خودم را به او بسپارم

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC