.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

بـی تـو گـل ها هـمه بـی رنـگ و عبوس

رنـگـو رو بـاخته ز بـازی زمـون

تـنگ غـروب نشسته بـود انگار دلـش شکسته بود

از هـمه کس سیر شده بود

چشماشو بازم بسته بود

از دل خونش نمی گفت

که باز دیونه تـر شده

می گفت که روزگار من مثل چشاش سیاه شـده

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٤ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com