.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شعر از رضا آل علی
مرا با دلم دیگر آشتی نیست
.مرا با دلم
.میلی نمانده است
.یا که اشتیاقی
.تا به هر ضرب آهنگش
.سرشار از شادمانی گردم
.یا به هر موج تمنایش
.شب بیدار تنهایی اش مانم

.مرابا دلم
اندک خشمی نمانده است
.یا کمترین کینه ای
.تا به بهانه اش
.سلاخ بی عطوفت صبرم باشم
.یا به امید انتقامی
.روزها و شبهای مکرر
.با او به اجبار مدارا کنم

.مرا با دلم دیگر آشتی نیست
.یا حتی قهری
.تا با دلیل و بی دلیل
.او را به قربانگاه کشانم
.و از خون گرمش
.زخم کهنه ی انتظارم را
.التیام بخشم .
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC