.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شعر از رضا آل علی
مگین بر دار تنهایی ام
.و بی که خود بخواهم
.دل آشوب هزاران سال بی اعتمادی
.مزار باورم را ویران کرده است.
.سیماییم,گلگونه از خونیست
.که از قربانگاه هابیل
.بر چهره ام مانده
.و دلم نگران آن بهشتی ست
.که جز آسمان سیبی
.یادگاری از آن ندارم.

.دیگر هیچکس
.برای دلواپسی پروانه های سپید رویایم
.مهربانی بی دریغ نگاهش رانمی بخشد
و گویی عبادتگاه کوچک نیایشم
.در زیر آوار بایدها و نبایدها
.مدفون مانده است.

.اکنون از آنهمه خاطره و یاد,
.چیزی به جای نیست
.جز رد پای همراهی که سالهاست
.دلجوی غمهای منست
.و بر گیسوانش هنوز
.تاجی از شکوفه های سیب مانده است.
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC