.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نادر نادرپور
سيمرغ قله هاي كبودم كه آفتاب
هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
 سر پيش من به خاك نهد كوهسار پير
 وز آسمان فرو نيايد خيال من
چون چتر بال
ها بگشايم فراز كوه
 گويي درختي از دل سنگ آورم برون
 در سينه ي پرنده ي رنگين كوهسار
منقار تيز خويش فرو كنم به خون
در آسمان پاك ، نبيند كسي مرا
 جز ريزتر ز خال سپيد ستاره اي
 آن گونه مي پرم كه به چشم ستاره ها
گويي ز كوه مي گسلد سنگپاره اي
مغرورتر ز فله ي در ابر خفته ام
 از پشت من نمي گذرد سيل بادها
نقش خجسته ايست به چشمان آسمان
 سيماي من در آينه ي بامدادها
چون از فراز كوه نظر مي كنم به خاك
 بال از هراس من نگشايد پرنده اي
 اشك آورم به چشم تماشاگر حسود
تا شور كينه را ننشاند به خنده ا ي
اما درون سينه ي من بيم خفته ايست
كز اوج قله هاي غرور آردم به زير
يك روز ، روح كوه كه دلبسته ي من است
فرياد مي زند كه : مرو !‌ تير ، تير ، تير
۱۳۸٦/٧/٥ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC