.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 شب گذر بود دلم
خواب تو مي ديدم
و بدان خاطره ها
كاش مي خنديديم
خنده در يادم نيست
و توان اين كه گويم كه چرا رفته اي
و نوشتن
ونويسم كه چه با من كردي
و از اين حسرت ها
منو اين كنج خلع
خاموشي
در پي رازي سرد
كه سپارم يادت
به فراموشي مرگ
من در اين بازي تو شده ام بازنده
ولي تو باخته بودي اول
نه حراس از رفتن/ نه حراس از دوري
تو به نفرين دچار خواهي گشت
و منو نفرینی
كه هر انچه به سرم اوردي
به سرت اورد ان يار دگر
و تو ان خنده اي من
كاشكي مي ديدي
و چه افسوس خوري از كارت
كه به اين زودي چقدر دير شده
از همان لحظه اي رفتن كه بيفتادم من
كه زه پايت كه نرو از پيشم
كاش مي فهميدم
كه شده اين دل من
بازيچه اي دستان تو اي بازيگر
و خدا حافظي ات
و تكان دادن دستت
كه مهم نيست
تو چه كردي با من
كه شكستم در خود
و فراموشي من
كه نباشد يادت
همه در مرگ فراموشي شب ها
خفته
و منو خنديدن
كه دگر غم نباشد در دل
من همه خنديدم
.
.
.
.
من به خاطر ه ها خنديدم

ارسال از
محمد علی اط ـ فر
۱۳۸۶/۰۷/۲۱

۱۳۸٦/٧/٢۱ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC