.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 شعر از فرشته سعیدی

من نه اينم كه تو مي بيني ،با نگاهي زنده ويه لبخندي تلخ
و غروري ملموس و يه ذهني پرِاز شعر
و نه در ذهنم فكر مردم جاري است
و نه از آنها چند قدم پيش ترم
من نه اينم كه تو مي بيني
و نه آنم كه هر روز با غروري سربي
جلوي آينه اي پر زغبار
گيسوان زبر خود خواهي خود را
شانه مي زد ،تنها
حقيقت حق كه بس تلخ است
من نه اينم و نه آن
و نه زيبا و نه زشت
و نه حتي لايق واژه عشق
من يه موجود ضعيفم
چون يه پروانه زخمي بالم
كه دو روز از عمرش رفته و
منتظر آخرين روز حيات ،
لحظه را مي شمرد
و من ، اينم
نه يه شاعر
يه وجودي كه همه ترسش ، از همين حرف دل است
كه دل بي گنه كاغذ را، كرده سياه
و خودش زيباست!
ومن ، اينم
كه گمم در ديروز
و نمي فهمم هيچ ، از زماني كه درآن غوطه ورم
و مرا مي بيني
من خودم را دير زماني است
در دل آينه امروز ، محو مي بينم
و گناهم اين است
كه دلم روزي دردل ديروز
همجوار عشق سردي بود
و همانجا ماند
و من اينم
و نه آن چيزي كه تو ازديدن اين تصوير مي فهمي !
22 مهر 86

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC