.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


فاصله

تهی بود چون قفس ومثل باد حضورش در دوردسترین
نشانه های آفتاب زرد خشک چون برکه بسان روزی که میدانم اندیشه هایمان به خاک خواهد رفت آنقدر عمق که جز باور  گلی نخواهد رویید در حیات فراموشی
همانجوری که گذشتگان رفتند ودیگراز پنجره واز نگاه واز پلکان غم
واز غروب واز سیاهی دیگر چشمی به دشتی دورافتاده لبریز نخواهد بود
دشتی که سربی ست و در دل جانان خصوصی یک نظر
تنها تصویری از جاده یی خشک را می بینم
تا انتها نقطه وپایان
بسان شعله هایی ست که در کنار قبر سالهاست در گلدان خویش پژمرده تر از فروکش اند

وچون خواب نیز دیگر درختان برای لانه شاخ وبرگی انبوه ندارند
حتا لحظه هم در پی پنجره ها به خیره گی ستیم
ولی هنوز و همچنان در راهیم ذره چون فلک و دنیا که در سینی پیشکش در روبرو و
دور از ناشکافتنی ها در حضور در عدم چون آینه که شفافیتش در تالار بی رسم ست

پر نگاه از نگاه باید احساس را ناز کرد و بویید !

مثل بوسه که در سفره ی نان  بوی خوش گندم در طعم لب دارد

 و آرد که مزه ی تن طبیعت ست !

مثل نهر که نمی فهمد زلالیش را می شویم با دستهایمان

به گناه ! و من که باید رد پاهایم را در کوله باری

از کوچ میراث کنم  ولی براستی ما در انبوه خود یک سبد بیش نیستیم

آنقدر محسوس آنقدر ماجرا که در آنسوی آبادی

عقربک های آسیابی می چرخند در پگاه فهم اشیا
باید چیزها را زودتر تقسیم کنم
دیگر زمان در میکده ی خونیش
چیزی بیش نیست جز حزن تنفس
اما براستی کسی نفهمید که
نباید از روی چمن با کفشهای گلی قدم برداشت
یعنی کسی قبول نکرد که با خاطرات اشک جاری ست نه خربزه !
میدانم گل می خشکد و خار هنوز در عاقبت تیز و ساقه که
در اندام پوکیده ست !
شاید بدرستی کلاغ ها نمی دانند که
خود نیز سیاهند در رنگ

ارسال از اسماعيل صاحب اختياری

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC