.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

عاکف-م
آسمان درد دل خویش به باران میگفت
سبزه از تشنگی خویش هزاران میگفت

دست ما عطر دعا را به پَر باد سپرد
پُر شد از رایحه دستی که پریشان میگفت

هر که با ساز دل خویش ترنم میکرد
گل بدان مرتبه،تبریک به خاران میگفت

قطره بی حوصله می بود و دلش توفانی
کی فنا میشود آن ذره که سبحان میگفت...
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com