.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


یک جایی صدایی از اعماق قلبم صدا می زنه ممکنه همیشه خواب ببینم , رویا هایی که قلبم رو می بره با اشک و اندوه و غم بسیار می دونم اونطرف یک جایی من پیدات می کنم , هر وقت که زمین می خوریم به آسمون آبی بالای سرمون نگاه می کنیم و با رنگ آبی اون بلند می شیم اما اولین بار جاده طولانی , تنهائی,انتهای دور دست و ناپدید شدن  می تونم با این دو دستم  رو شنائی رو در آغوش بگیرم وقتی که خدا حافظی کنم قلبم از حرکت می ایسته در احساس لطیف  , تن سا کت  خالی  من به چیزی که حقیقت داره گوش فرا می ده تعجب از  زندگی ,  تعجب از بودن ,  اونوقت با باد و شهر و گلها با هم  می رقصیم جائی یک صدائی از اعماق قلبم بهم میگه خواب هات و ببین نزار جدا بشن ما از غم شما یا اندوه درد ناک زندگی  صحبت می کنیم گاهی هم به جای صحبت آوازی برای شما سر می دیم زمزمه صدا ما هر گز نمی خوایم فراموش کنیم در هر خاطره گزرائی همیشه راه نمائی برای شما وجود داره وقتی که یک آئینه شکسته می شه تکه های متلاشی شده روی زمین پخش میشه اونوقت نگاه هائی از زندگی جدید دور تا دور ما منعکس میشه پنجره آغاز آروم بی حرکت نور جدیدی از سپیده دم بزار تن ساکت خالی من پر بشه و احیا بشه نه نیازی به جستجوی بیرون هست نه از دریا با قایق گذشتن بزار درون من بدرخشه درسته اینجا درون منه من یک روشنائی یافتم که همیشه همراه منه یک روشنائی که  همیشه با منه     

۱۳۸٦/٥/٤ | ٤:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC