.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


جواد شریفیان
- دلم مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنم

- چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنى ؟

- مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

آسماني آبي مي سازم

- با اشكهايت چگونه آسماني آبي مي سازي ؟

- مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

قايقي قهوه اي مي سازم

- با اشكهايت چگونه قايقي قهوه اي مي سازي ؟

- گفتم مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

جنگل و جزيره مي سازم

- با اشكهايت چگونه جنگل و جزيره مي سازي ؟

- چند بار بگويم امشب مرا به حال خودم بگذاريد

***

اگر مرا به حال خودم بگذاري
با اشكهايم
درياچه اي مي سازم

كه چادر آسماني آبي بر سرش
كه جنگلي سبز در كنارش

و در ميانش جزيره اي مرجاني

و قايقي قهوه اي شناور بر سطح آبهايش

....

بهمين خاطر است كه از اول شب فرياد می زنم

مرا به حال خودم بگذار

مگر نمي بيني پياله ي چشمانم

لبالب از اشكهاي نريخته اند

***

- آخر نگفتي چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزني ؟

- برای اينکه بيشتر از سی سال است که می گريم

و دوست ندارم
تو نه ، غريبه ای که از کنارم عبور می کند

اشکهای مرا ببيند
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC