.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

نفسي در گذر ثانيه ها

مي سوزد

و پريشاني يك حس غريب

از ضميري كهنه

روي بيماري شب

مي ريزد .

آسمان بيگاه

عطسه ي رنگين را

از كمان يك ابر

مي گيرد

و عبوس و زخمي

گزمه ي شهوت را

به هواخواهي چشمان قفس

مي خواند

تا سرما

پا به پاي ترديد

از پشيماني فرداي هوس بگريزد...

سامرند داودی
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com