.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


رضا آشفته
لابلای این اوراق یک رمز عاشقانه است
سادگی تو درآن موج می زند
بانوی رهیده از تکلف و لفاظی
تو درسطر سطر این شعر جولان می دهی
زیبا یی باران نگاهت
کلا فگی من از آوردن چتر
شايد اين کلاف سر در گم باز شود با نگاه تو
لا اقل از رمز شمعدانی بگو تا سرخی گونه هایت
آیینه شکسته ای تا با من یکرنگ شوی
ترازوی دستهایت داد می زنند از عدالت شفاف
و باران می بارد در خنکای صبح
گامهایت ترا نه می شود در خلوت من
با چتر بسته زیر باران شرمنده می شویم
از نگاه مزا حم
 دیوانگی که این حرفها حا لیش نمی شود
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC