.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شاعر محمد علی سپانلو
 همه چيزم در ديار اجنبي است
 ميوه هاي خونم و هر كه از ريشه ي من نوشيد
 آتيه و رؤياهايم ، و حتي سايه ي عشقم
 عاطفه هاي بي
قرار
 بخ ساحلهاي روسپيان بلند بالا و نخل هاي بهاري كوچيد
چرا با تو مي مانم اي مادر كهن
 كه نمي دانم
 چه وامي بر من داري ؟
 سال هايم را هدر دادي
 خونم را هبا كردي كه بنوشند اجاره داران
جوانيم را در سوداهايم خيالي به گرو نهادي
 عوض را به من برات دوردستي دادي ، كه مبلغش آرمان بود
اكنون در پايان راه دستم مثل فكرم سپيد است
 چه برايم ماند
 جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسيدگاني كه ندانم چه حقي بر من دارند ؟
 گاه در پروازهايم رايحه ي نيل را مي شنوم
 و گمشده ام را مي بينم كه در غرفه ي نامحرمان
 به تماشاي رود وقت مي گذراند
 انگار موقع دعاي سفر شد
 راهم را بگشا
 ديني اگر دارم بستان
 اگر مي مانم نه براي توست
 اگر مي خوانم نه به درگاه تو
 به خدايي است كه هرگز تو را نيافريد
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC