.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


( گوش معنا)

در زیر پوست آرزو های کمین  آرزوهای تمام مردمان شهرها

میروم راه و تفکر می کنم که

  سایه های سرگردان در شهر می چرخند

درطوفانی به نام زندگی خوش راحتند .

تکرار زمان رد پایی است در دل سنگوارهها

یک صدا   یک صدا   یک دریغ ساده گفت :

گوشهایت را ظرافت بین کن .

این صدای کفشهای خاکی اوست .

چه آرام   مرد نابینا امواج تپش را

 با عصای چوبیش می نوازد در صدا.

هیچ کس آگاه نیست ; ازدرون  مهربان و روشنش

شانه های عابران تند رو

پیکر محتاط او را میزنند بر هر طرف

مرد نابینا به یک لبخند خوش   آرام گفت :

این نیز باد هوای خواهش است   بگذرد .

آن طرف نزدیک راه عابران

یک نفر با خشونت نرمی داد  می زد   باد بادک   بادبادک .

کودکی در آغوش کسی وابسته بود

داشت میخورد فریب رنگهایی از تهی

نو جوانی با نگاه خسته اش گفت: ای دریغا خوش بحالت کودکی .

یک طرف هم مادریست  درد کشیده  پشت خمیده

تنها تر از وقت تولد دوباره   یا یک فراق درد ناک

میرود آرام آرام   عینکی داشت به چشم .                                                             

صورتش فریاد میزد :                                                           

آه از دست شما شوخ  جوانان غریب.

ابر آسمان هم دلش دلگیر بود 

 اشک میریخت و خورشید محتضر .

بوغهای مکرر در خیابان نمور  این تجسم را ز یادم میربود .

نور های خیالی  سو بالاهای تند

یک خطر   یک رنگ زرد

ایستادن بر همان رنگهای وضعی

چه خیانتها که برآن عهد بسته رفته رفته است.

خیانت    عهد بسته    چیست اینها    !!!

خط ممتد گامهای عابران در خیابان

مات بود چشمهای خسته ام   برآن خنده های کوک شده .

رد شدن از راههای پر هیاهو آ رزوی مفردی بود.

از کوچه پس کوچه های متفکر تا  سکوت !

باید گذشت تا به مقصد ها رسید .

در همان کوجه های ساده ی متصل

یک صدای تازه می رسید بر گوشها

از بلندی های این شهر شلوغ  بس فراوان است   که میگوید :

بشتابید ....  بشتابید ....  .

یک نفر ایستاده بود و فکر میکرد .

صاحب گوشی است به نام معنا   ورد سبزی بر لبانش نقش داشت.

یادش آمد صحنه های سایه های عابران

آن مرد نابینا با حرف گران

مادی پیر   کودکی با آن تمنا خیره اش   بادبادک می خواست.

رنگهای معلق در خیابان های شهر

بوغهای خستگی   دلهای سرد .

می گذشت از یک تفکر گاه سبز

گوش معنایش بر او گفت زود باش

آن صدا از آن بلندی های شهر

میدواند یک جوان را با چه موجی از شتاب !!

خوش به حالش میرود او بی حساب .

از همین پس کوچه های بی صدا

یک صدای سبز جاریست در دل آیینه ها

روح معنا   گوش معنا   رویشش آغاز شد.

از تمام مردم این شهر ما

یک نفر بر حس خود آگاه شد.

حدس من تنها تفکر گاه انسانهای معنا گوش بود

از یک دانشجوی رشته ادبیات  که براش آرزوی موفقیت می کنم 

۱۳۸٦/٦/۱٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC