.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


به برگهاي ريخته ي درختمان انديشه اي نيست
به خورشيد باروري آينده؛ دل بست ايم
و خفاشان ساده دلي؛بسي سالها مدفون دشت سبزدلند؛
تاكه سروي باشيم؛خاضع هميشه ي دل
نور حيات بخش انديشه ؛ همواره در رويش مان آب پاشيد
وآب خضر دل ما؛
هميشه همدم دريا گشت؛ سفينه ي باورمان
ريشه در سرو بلند نظري
به كهكشاني مي راند
كه انوار همت ايمان مان آنجا ست
قاسم حسن نژاد ملومه
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC