.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ارسال از  محسن صدری نیا
وقتی از چشم های ندیده در انگاریدن ابری هوا حرف میزنم دلم می گیرد به وسعت کویر ترین سطرهای دفتر بی غزلم !

آه ای نگاه تو من را به انزوای سکوت .معتکف ! بیا ببین با این نبودنت چه بلاهایی که سرم نیاوردی!

آه می کشم اندازه ی مسیری که قدم هایم را تا تنهاییم شبیه بغض آلوده ترین سایه ها می دیدی

آه می کشم به قدر لحظه ای که از آنطرف دیوارهای فاصله انگار شیشه ای مرا تا خیسی این صدا ببری

آری این صدا. همین صدایی که دیگر نمی تواند از قحطی سرودن فرارش را بنویسد. همین صدایی که توان فراموشی غروب را به خودش هنوز که هنوز است نیاموخته می پندارد ...

بس است فکر می کنم هرچه از تکان های نیمه شب لب هایم به این سطرها بگویم بازهم چشم هایی آلوده تو را نمی فهمند و من این جا فراتر از بیداری ام چشم به راه نیمه شبی سکوت که هم آغوشی چشمان تو را تجربه ای داشته باشم. هستم.

دیر ترین لحظه ای که می شود از تو گفت الآن است چون تنفسی عمیق لبانم را آه کشید..
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC