.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

منو چهر آتشی
بر ميخيزم و بي هوا چشم مي گردانم تا ببينم
گل سرخي را
كه كنار خوابم بود و ديگر نيست
پس ناتمامي هايم را
حس مي كنم و دور دست ها را مي
پايم
 مهي كه هراسان انگار
 بر سينه مي برد
قرباني عزيزش را تا معبد يخ
 چه بگويم چگونه تكلم كنم در اين طلسم
گونه بازگردم به آب هاي سايه
 اكنون كه در خزيده ام از خواب و
به جاي گل سرخ كنار رويايم
با برگ هاي خاكستري
درخت غريبي مي بينم
 بي
سبزينه
در شكل پوزخندي
كه ماه ي
ز جنس فلزي خشك
 سمت شمال سرد بيداريم
مي تاباند
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com