.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ارسال از اسماعیل صاحب اختیاری     

نبض در دل آب می تپد

ماهی حرکت دمش فعال و

حباب که مسیرش تا سطح آب بیش نیست و بعد آه

کمی دورتر هم آن بالا

آسمان صورتی ست

من در روبروی تصویر می اندیشم و

در اتاق هوا مرکب ست از خاطره !

سکوت

یعنی دنیای صامت اشیا !

رد پا و سایه که اثبات خورشیدست به یقین

من بینشم را در بن بست کوچه ها از باور تاریکی ربوده ام

آنجایی که تاریکی در زیرزمین عقل را

به قفل بسته ست !!!

در امتداد یک سو

سوی دیگری ست

و در انتهای آن سو همان سوی دیگر یک سوست

پس آب قطره باران و چتر

وقتی فکر در چوب میمیرد

موریانه ها به آبادی میرسند !!!
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC