.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


در انحنای زمان
تعطیل میشود
نگاهی که از عمق
سهمی ندارد
چشمها و اندیشه ها
همان قدر بسته میشوند که
گوشها و دهن ها باز میشوند
اندوهگینم از
جاده های ممتد خاموشی
وقتی" ادب "
در قلمرو سکوت زاد و ولد میکند
"نبوغ " هم به یوغ مزین میشود
اگر خدا مثل ما حرف میزد!
تایید میکرد که
اعتیادم به سکوت فطری نیست
بلکه
پاداش بستن پنجره های چشم
و گشودن دروازه های محاوره است!

عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC