.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

دوران غمت به سر رسد می دانم
شب مي رود و سحر رسد می دانم

سرمای خرافه عاقبت می ميرد
از فصل خرد خبر رسد می دانم

اين سلسله ی غمی که لشکر دارد
هر خدمت از او به شر رسد ميدانم

انکار کند صفای اين باغ،از او
بر ريشه فقط تبر رسد می دانم

او خصم ِ تبسم است و شادی، حتی
از رنگ بر او ضرر رسد می دانم...

عاکف.م
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٤ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com