.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بس کنیم ازشعر وشیدایی و شـور
بس کـنـیم از شـهـریـاریّ شعور
بس کـنیم از سوره هـای هـمدلی
آیـه هــای مـاضـی و مستـقبلی
بس کنیم از عشـق های بی اسـاس
از حـدیـث عـاشـقان آس و پـاس
بس کنـیم از این تغزّل های نغز
پوسـت داردارزشی بهـتـر زمـغـز
بسکه میـدان حقـیقت نیسـت باز
تُرکـتـازی مـی کـنـد تنها مجاز
خاکیـان گــورِصفا را کنده اند
روح را بــا تیـرگی آکنده اند
طرح دلهـا طــرح خـامـوشـی بوَد
رَستن از خود؛ خود فراموشـی بوَد
کس نمی پرسد که خامـوشـی چرا؟!
این همه در خواب خرگوشـی چرا؟!
کس نمی پرسـد هـنرمندی کـجاست
جـای عشـق و آرزومندی کـجاست
در بــرون و انــدرونی ّ خیال
سوگـلی دیگـر نباشـد جز ریال
دیگر از نقـش هــنرمندی مگوی
از حــدیـــث آرزومنـدی مگوی
آرزوها گـشـتـه هـم آواز پول
عشق هارقصند با هـر سـاز پول
وزنـه احـساس ما ، همسـنگِ پول
بیشه اندیشـه ها،هـمرنگ ِ پول
نبض هسـتی همـصدای نـبـضِ پـول
عشق ها هم ؛ در حریم قبضِ پول
دل دگـر گـنجـینه اسرار نیست
دیگر اورا با صداقت کار نیست
گنجه های دیگـری در کار هـست
گاو صندووقی پراز اسرار هـست
ای هنر گر بی کفایت گشته ای
نیست حرفی؛بی اصالت گشته ای
مـثل بیماری سـرایت کرده ای
بی هـنر ها راعنایت کرده ای
روزگاری بـرتر از گوهـر بُدی
بر سر اندیشـه هـا افسر بُدی
رفته ای از باورِ اندیشـه هـا
رفته ای درسایه بان پیشه هـا
ازهنرها نان درآوردن خوش است
نان نباشددرهنر..او خامُش است
شـاعـری امـا از او بدتر بوَد
گرچه در جـمع هنـرهـا سر بوَد
هر هنرمنداز هنر نان می خورَد
شاعر اما، رنج الوان می خورَد
هـرهـنرمـند از هـنر گیرد ثمر
حاصل شاعر چـه باشـد ؟ دردِسر
چاپ گر خواهی کنی دیوان خویش
در گـرو حـتی نیرزَد جان خویش
کی کسی سازد فــدای شعر ، پول
کی کسی دارد بــرای شعر ، پول
شـعـرخواندن کار بی کاران بوَد
گـاهگـاهــی پـیشـه یاران بوَد
پس بیا هـم پیشـه یاران شـویم
بعد ازاین همکاربی کاران شـویم
بس کنیم ازشعرو شیدایی و شـور
بس کـنیم ازشـهـریاری ّ شـعـور
بس کنیم ازاین تغـزل هـای نغز
پوسـت دارد ارزشــی بهـتر ز مغز
چون به دنیاپول مقبول است وبس
پس دل ما عاشـق پول است و بـس

نیلوفر ملاحسینی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC