.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


فرشته سعیدی

کاش خدا چشمان مرا می گرفت
و تو را شنوا می کرد
آنقدر در ذهنم تکرار شده ای ِ
که جز چشمان در یایی ات درون ذهن من چیز دیگر نیست
سیرابم از دیدنت
و تشنه ام تشنه شنیدن تو

کاش خدا چشمان مرا می گرفت
و تو را شنوا می کرد
شايد آنوقت می توانستم بگويم ...
و تو احساس مرا از لرزش صدای خستم می شنیدی

آرزو نمی کنم چنین شود
چر اکه آرزو برای من همیشه آرزوست
و رسیدنش نیز آرزوست

آرزو نمی کنم که این چنین شود
چرا که خدا قلبم را می شناسد
خدا در هر بهانه تپیدن قلبم حظور دارد
خدا درون احساس مرا همیشه می داند
و این کافی است
این کافی است تا دیگر نتوانم تو را ببینم
تا تو احساس مرا بشنوی
و این خالصانه ترین چیزی است که می خواهم

پنجشنبه ۱۵ شهریور
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC