.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


روزی
در انتهای خاطره ای گم شدم
در خلسه ی تماشایی
تا دیگر کسی
مرا به یاد نیاورد.

پاهایم
مانده از رفتن راهی بی انتها
نگاهم
خسته از جستجویی بی پایان
و دلم
غمگین از اینهمه دورنگی
اینهمه "دورنگی"
تا باز
با کدامین بهانه چشمانم
اقیانوسی دیگر را بیافرینند...

و تو آرام از کنار من می گذری
گویی که در دنیای تو
خیالی از تنهایی من نیست
و در دلت
وسوسه ای برای ماندن

گویی که تو
سالهاست
سرزمین خاطرات مرا ترک گفته ای
و سیب عشق
در انتظار دستهای تو
پیر می شود.
رضا عال علی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC