.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

می توان بهار را بهانه کرد
و با زبان ابرها به گفتگو نشست,
لبالب از غرور و غم
دیده را ز اشک
شستشوی تازه داد
و از درست و نادرست دیگران
هزار بار ناله کرد

می توان ز هر چه رنگ زشت پا کشید
رهای رها
کرانه تا کرانه بال زد
می توان ز بندهای خود رهید
و همچو قاصدک
به روی شانه های باد خانه کرد

می توان
از هراس شب گریخت
فارغ از تلاش مهر و ماه
آسمان غم گرفته را
بی خود از ستاره کرد

می توان
عاشقانه زیست
می توان
عبور گرم مهربان آن نگاه ترا
به سرزمین خاطرات خود
جاودانه کرد...

رضا عال علی
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٤ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com