.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


چهار پایه امید من چهار پاره شد
هر یکی پایه به سمتی رفت
هر یکی امید ، هم
اولین پایه که خوب می دانی
چگونه شد عاشق تو در آن هنگام
همان روز ، همین دیروز بود انگار ، نه؟
پس از باران ، گرچه خیس ، ولی با امید
تو در پستوی خانه بودی ، من پشت در
من پر از تکرار ، تو پر از خنده
من چتر آسمان بر سر ، تو ابریشم چتر
دو دیگر یکی در خواب دادم من
من ساده می دیدم که چو پروانه
به دورخانه پرزخم خواب من می پریدی مست
آن یکی دیگر
پس از هوشیاری بیداری من
به هنگام طلوع ماه پس از خورشید
که این ساده دل و عاشق
تو را در ماه تماشا بود
و هنگام غروب ماه
پاره سوم نیز به سمتی رفت
کدامین سمت؟ بی کران بادها
کنون کنار رود دل خستگی هایم
پاره چهارم در دست
چپ و راست می شود
چه دارم من؟ همان آخر امید من
در لحظه های غربت تن
به گمانم بهتر این است
که این آخرین یار تک پای را
به جاری رود بسپارم
که شاید پس از سالها
با گذر از کوچه های غم
دست در دست اقاقیها
با صدای پرخروش خود
اگر بودی کنار رود در آن کوچه
همان کوچه سالهای دور
که با کوزه بگیری آب
ببینی آخرین چوب امید من
که ناظر بودنت بر آن
شود باعث که گر این رود
زمانی در دل دریا شود دریا
و دو عاشق کنار آن نشسته مست
با دریا می کنند غوغا
بدانند قصه بغض من
بدانند بی وفایی یار
و بگیرند از هم بوسه
برای وفای سالها ، حتی پس از پایان مهلت ها
قصه عشق من و تو
با دریا شدن پاره چهارم
تمام شد اینک!
وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC