.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شب شده امشب
خلاف هر شب روشن
طلوعي در سحر نيست
هم صدا خاموش
هم نفس محبوس
چشمهايم راه را ديگر نمي پايد
دستهايم عشق را ديگر نمي خواهد
زمان در ساعتم ساكت
متن ها در صفحه ناپيدا
شاخه باران زده خشك است
شاعري در شهر باقي نيست
شب شده امشب
ولي برعكس حرف من
سحر آيد مي دانم
ولي پرخون ، پر از رخوت
هم نفس محبوس مي ماند
هم صدا خاموش مي خواند
سكوتي مبهم و سنگين
بر افق باقي است
مي دانم كه شايد
اشك و خون جاريست
خروشان اين سحر فرياد مي خواند
نقاب صورتش زيباست
هراسان ، پرغم و نالان
مي دانم كه چهره پر زر و افسون
نفرين مي كند هر دم
هوا يخ كرده امشب
آن سحر بي باك در راه است
باز هم گاه گريستن
خون دل جاري
ستاره در زمان روشني
تاريك شد بازهم
شاهدان خاموش
سحر آمد !
وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC