.◦●.چشمان بارانی.●◦.

بترسید از آدم های که عاشق نیستند ! ولی عاشق کردن را خوب می دانند !

ساده میشد عشق را تنها گذاشت
روی پرهای عطوفت پا گذاشت
یاد را در سینه های گرم کشت
شوق را پشت زمانها جا گذاشت
فصل سبز دوستی را زرد خواست
رد کمرنگی ز بودن ها گذاشت
در نگاه تیرگی ها سایه ماند
گوش را در معبر نجوا گذاشت
با لبان بسته شعری تازه خواند
چشم را در اوج حیرت وا گذاشت
گریه ی شب شکوه های روح بود
داغ جانسوزی که بر دلها گذاشت

امید
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٤ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com