.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


فرشته سعیدی

آسمان ابري است
ماه زنذاني است در پشت انبوهي ترديد
ستاره ها يخ زدند از اين همه بي مهري
روزگار عجيبي است
يادش به خير آن روزها
باران مي بايد وهمه مي خنديدند
و اكنون
قطره هاي باران بروي چتر ها مي ريزد
و همه از خيس شدن بيم دارند
گل ها زير پاي عابر جان مي دهند ،
و عابر، بي تفاوت، مي گذرد
پاييز است
و فصل ، فصل بازي كودكان بازيگوش
روي برگ هاي رنگين درختان نيمه خواب
و بي تفاوت بودن ، به صداي خش خش
به صداي خرد شدن غروربرگ هايي كه روزي
جايشان در بلندي بود
و حتي به اين لاشه خاكي نگاه هم نمي كردند
پاييز است
و فصل ، فصل خواهش ذهن خاكي من از وجود يك حرف است
براي سياه كردن قلب سپيد اين كاغذ
وذهن ، خالي ازهر حرف
پاييز است
درختان مست خوابند
روي تن هايشان درد يادگارها مانده
چون زخم هاي كهنه بر قلبي
حرف هايم هنوز پابرجاست
پاييز است و باز آسمان ابري است
آسمان خيالم نيز ابري است
و گويي عشق نيز
لابه لاي برگ هاي رنگين درختان نيمه خواب
زير پاهاي استوار تقدير
خرد شدن را مي فهمد

پاييز است
و باز
آسمان دلتنگي هايم ابري است
1380
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC