.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


خورشيددربنداست
دلهاهمه افسرده
ايينه غبارالود
احساس ترک خورده
درياطوفانی
دريازده هابسيار
ساحل پيدانيست
هرکس به فکرخويش
انديشه فردانيست
شوريده ارامش
هرچندکه ميخواهد
فواره اتش
برسينه می تازد
ای کودک بیچاره
دراین شب مه الود
تقدیرمگراین بود
دنیاپرافسون است
اشک توچراخون است
اه کودک معصوم
این مردم اواره
ازخانه وکاشانه
دردست همه سنگ است
درقلب همه نفرت
باپای برهنه
باصورت پرخاک
ازاتش عشق وطن
اینهمه گرمند
اینهمه بی باک
لحظه هامی گذرند
عشق هاافزون
عاشقان درخون
روشنی می اید
خصم هابیرون
ابهاجاری
پرنده ازاد
دشتهابی مرز
حرف هافریاد
عاقبت
مرگ تاریک است
زندگی
عشق
وطن
اندکی صبر
سحرنزدیک است

رحیم.م.آلهاشم

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC