.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


خسته ام.از حرفهای بيهوده.
از کلماتی که بين فاصله های ما به هدر می روند.
از دقايقی که با خشم می گذرند.
خسته ام.از تکرار لحظات بی عاطفه بودن.
از خنده های سرخی که بر لبانمان به زردی می روند.
از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه.
خسته ام از دقايقی که با خشم می گذرند.
من خسته ام. حتی از خسته بودنم هم خسته ام.
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
عصايي در دست...قدم هايي کوتاه..به تنهايي قدم بر می دارد.
آرام آرام..پير و ناتوان..بی شور زنده بودن..بی اشتياق ديداری گرم و تازه..
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
حتی توان نيم نگاهی به راه مانده را ندارد.
خستگی گذشته..سنگينی حال..دوری آينده...
او را خميده کرده است.
او خسته است....
خسته از دقايقی که.....
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC