.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


کهنه درد عشق را باید که درمانی دگر
باید از جان مایه بگذاریم با جانی دگر

واژه را حس معانی میدهد قدر و بها
واژه چون سیاره باشد فهم کیهانی دگر

هر که تمثیل از جنون آرَد نمیگردد محب
عاشقی دلدادگی باشد به فرمانی دگر

از حدود واژه بیرون می جهد حس درون
سلطه پایان می پذیرد هست دورانی دگر

عین و شین و قاف تا قافم بَرد، تا مقصدم
سی نه سیصد آورم از جنس مرغانی دگر

ره سپردم دل سپارم در حریم لفط عشق
چشم دل چون چشمه جوشد به ز چشمانی دگر...
عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC