.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


مسعود فرد منش
برگ زردي در بهار
ديدم و بي اختيار
شكوه كردم از بهار
گريه كردم زار زار
*

شكوه ئ ما نابجا بود از بهار?
يا خدايا ظلم كرده روزگار?
**

ما در اين پيچ و خم انديشه ها
در پي پيدايش اين ريشه ها
ما در اين پيچ و خم افكار خويش
در پي كاري بجز بازار خويش
***

ناگهان شوريده حالي سينه چاك
گويي كه از عشقي هلاك
آمد ، رسيد از گرد راه
معصوم و پاك و بي گناه
****

آري ، نسيمي آشنا
آمد و پيش چشم ما
رفتند در آغوش هم
ديوانه و مدهوش هم
رفتند و ما در حيرتيم
در زير بار منتيم
شرمنده ايم از روزگار
بيچاره بود چشم انتظا ر
شكوه ئ ما نابجا بود از قرار كي خدايا ، ظلم كرده روزگار
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC