.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شفیعی کد کنی

همه ايوان و صحن خانه خاموش
همه ديوارها در هم شكسته
 به هر طاقش تنيده عنكبوتي
به روي سقف گرد غم نشسته
چنين ويرانه افتاده ست و بي كس
 خدايا اين همان كاشانه ي ماست ؟
درين تنهايي بي آشنايش
مگر تصويري از افسانه ي ماست ؟
 غريب افتاده در آن پاي ديوار
ملول و زار و عريان داربستي
بر آورده ست سوي آسمان ها
 به نفرين سپهر پير دستي
 در اصطبلش ستور شيهه زن كو ؟
 تنورش مانده بي آتش
زماني ست
 نمانده كس درين تنهايي تلخ
كه خود افسرده از خواب گراني ست
به شب اينجا چراغي نيست روشن
 به روز اينجا نمانده هاي و هويي
 دريغا مانده از آن روزگاران
شكسته بر كنار رف سبويي
در اينجا زادم از مادر زماني
 مرا اين خانه مهد و آشيان است
نخستين آسماني را كه ديدم
 خدا داند كه خود اين آسمان است
 چه شب ها مادرم افسانه مي گفت
از آن گنجشك آشي ماشي و من
به روياهاي شيرين غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن
چه شبهايي كه رويا زورقم را
 كنار زورق مهتاب مي راند
د. گوشم بر ترانه ي دلنشيني
 كه تنها دختر همسايه مي خواند
ستاره سر زد و بيدار بودم
 دپاي رخنه ي ديوال حولي
هنو در انتظار يار بودم
چه روزاني كه با طفلان همسال
 به كوچه اسب چوبي مي دواندم
به زير آفتاب بامدادان
 به روي بام كفتر مي پراندم
تهي افتاده اينك آشيان شان
به سان
پيكري بي زندگاني
 كبوترها همه پرواز كردند
به رنگ آرزو هاي جواني

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC