.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

پیش من باش
کاسه عمرم دگر لبریز شد

خنجر خونخوار مردن تیز شد

روز روشن در نگاهم چون شبی

گشت بی نور و چه هول انگیز شد

شد کسوفی بین آدم ها و من

یک نمازی بر سرم واریز شد

دست هایم بی تپش ساکن چو یخ

آتش دوزخ نگاهش هیز شد

استخوانم زیر چرخ اشتباه

تکه تکه خرد گشت و ریز شد

خانه نو تنگ و کوچک بی حیات

میهمانی هم بدون چیز شد

یک گل سرخی به روی قبر من

سنگ قبرم با تو رنگ آمیز شد

پیش من باش ای گل و همراز من

بین چگونه نو بهار پاییز شد

دیگر از امروز راحت باش چون

این( سکوت بی پناه) نو خیز شد

شاعر : سکوت بی پایان
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٥ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com