.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


دیگر برایت اشکهایم ملاک نیست

آری گِلم حکایت آن آب و خاک نیست

من منجمد شدم در این قطب روزگار

سیلی خور حوادث یخ سینه چاک نیست

تقصیر کلبه بود که گم شد حوالی ام

در کلبه ای که سر در آن هم پلاک نیست

در لابلای پاکی آیینه های صاف

گویا نبود جای غباری که پاک نیست

بند آمد اشک ها و گلم دل نشد، چرا ؟

زیرا گلم به پاکی آن آب و خاک نیست

شاعر سکوت بی پایان

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC