.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ارسال از مسعود نکویی

در امتداد خودم
در امتداد خيابان
ميان بيابان
با حضور توده اي از ديدگان هراسان
واصطكاك قدمهاي كشناك
روي سنگفرش ناهمسان
حواسم گاهي به ساعتم
جرياني مرموز درون رگهاي نگاهم
بجاي راه رفتن مي دوم
واحساس مي كنم كه مردم ايستاده اند وسدند
انگار منگند! !
نمي گذارند!
و مي خندند!
هميشه مجبورم از هر طرف جلو بزنم
بايستم ، وگاهي به پس كوچه ها بزنم
باز هم نمي رسم
مثل هميشه در ميانه مي مانم
اغلب
در حد فاصل اين جست وگريزها
نه نشست و خيزها
خودم به من مي گويد
چه مردم بيكاري! !
من به خودم مي گويم
خودت بيكاري !!!

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC