.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ارسال از یعقوب عباس پور

من كودكي هستم كه در بزرگسالي متولد شدم

آرزوهايم سالهاست مرده بودند

ترانه هايم سوخته بودند

و روياهايم

كه ديگر ندارم

آنچه دارم كلمات است و قلمي

كه به شوق تو رقم مي زند

آئينه ام ديريست لاي چرخ تكرار زمان ترك خورده است

روزي نيست كه آرزوي مرگ نداشته باشم

و شبي نيست كه از ترس تاريكيها

آرزوي با تو بودن را در خوابهايم نبينم

از لحظه اي كه ترا ديدم

ديگر هيچ قاصدكي به باد ندادم

و هيچ نگاهي را از هيچ حادثه اي تمنا نكردم

من در كنار تو

در زمانهائي كه متعلق به توست

هم بازي تله تئاتري شاد گشتم

كه تنها تراژدي آن من بودم

باور مي كنم

تو هم خسته اي

آخر هيچ مهتابي به تو هديه نكردم

جز ترانه هائي كه بعد تو خواهند سوخت

مي دانم لحظه هايت را تنگ كرده ام

صدايت را محزون

و نگاهت را مبهوت چشمهاى خود فريب

به خدا باور دارم

پاهايت تاول زده اند

اما چه كنم

من در ره مانده اي هستم

كه پايم در كفشهايت نمي گنجد.

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC