.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شفق را به چله نشـستم
با چشمی بارانی
در طوفانی از دستهای
انتظار
و امتداد بلند از وهمی تاریک

بختک کدام رویا؟
چشمهای بسته کدام کابوس؟
تاول فـراموشی کدام جاده؟
که لبهایی خونبار را
در عطش التیام
می گدازد

شاید....

من شــعر نا تمام بـامـدادی بـزرگ باشم

کـه در شـراری از جهـالت و تقصیـر سوخــته

خلـوتی دوباره؟

یا قصیده ای بی ردیف؟
که سرودن را
فــرو خورده است

آتشی که سیگار را از عمق ریه های شک

تا ریشه های حرمان دود می کند

دردی مبهم در گلوگاهی از خلط و خون

صحرا عابدی فرد

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC