.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ميوه ات راممنوعه خواندند
درباغي كه شرابش طهوراست
ولغو وتباهي ازآن دور
و تو به جاي اين كه ميوه چينان بهشتت وحوريان فراخ چشمت
را ماموركني
تاسبدسبد ميوه ي مخصوصت را به حراج بگذارند
آدم دانشمند را به غروبي دلگير تبعيد كردي ومهجور
وحواي عاشق را با برهوت تنهايي مستور
تا بااشك غزلهاي عاشقانه اش راترانه كند
وسبدسبد اززمين بهانه درو كند
واين زمين تيره
برغربت او دل بسوزاند وآسمان ابي دل بتركاند
ودشت دشت سوسن وبنفشه وياسمن بروياند
مانده ي عشق توام
ووسوسه ي آن درخت كه نديده چوبش را خوردم
ميوه اش بماند براي روز ديدار
ازدستان تو لطف ديگري دارد

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC