.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شیرین

من زن ایرانیم
در تلاشم برای رهایی
از ظلم و نابرابری
به جدایی مجبورم
آه چقدر سخت است
فرزند دلبندم دیگر از آن من نیست
فرزندی که خون من در رگهای نحیفش جاریست
با طپش های قلبش زیسته ام
صدای نفسهایش رافهمیده ام
وزنش را ماهها و روزها بخود آویخته ام
و در انتظار ورودش
دردی جانکاه را بجان خریده ام
حالا دستانم خالی است
خالی خالی
مثل درختی بی برگ و بار
و مثل چشمه ای خشک و بی آب


سهم من حتی سقفی هم نیست
که کمترین بهانه ی زندگیست
اکنون در اوج بی پناهی
محتاجی و تنهایی
به که رو آورم
به کجا پناه جویم

میدانم که
اینحا تنها زیستن
محکوم است و مردود
و نگاهها بسویم تحقیر آمیزو تیرگون

ولی آیا کسی مرا خواهد فهمید؟
آیا کسی دستان گرمش را در دستان سرد من خواهد گذاشت؟

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC