.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


کلامی از غیب در خلوتم پچپچه می شود با صدای تو

منم بانوی آسمانی به یقین عروج ما همین روزهاست

در یک صبحدم پاییزی با برگریزان فراوان

چرا در خود مچاله ای ؟ خاکستری مباش

کت کلاه کن برای یک قدم زدن صمیمی

حرفهایی با تو دارم در ریزش باران

لبخندم نه جادویی است و نه دروغین

ساده و صمیمی می خواهم با تو دوست باشم

دعوتم را بپذیری ویزا صادر می شود

به مقصد عشق در اولین فرصت

رضا آشفته

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC