.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


رو به خورشيد كردم
فرياد زدم بس كن
ديگر نتاب
درختان باغچه من همه خشكيدن
گلهايش همه پژمردن
پروانه هاي آن همه مردن

آخه نگاهت
نه از روي صداقت
خنده هايت هم
نه براي رفاقت
گرمايت هم فقط
از روي حسادت است


گريه كردم محكم فرياد زدم
آخرمن در زندگي چه داشتم دارم
به غير ازيك باغچه كوچك
كه در آن محبت
به اندازه يك اقيانوس بود
عشق و دوست داشتن
قدر يك دنيا

و تو آن را كرديش
كويري از تنفر
كه خوارهايش
در قلب رهگذران فرو مي رود
و آنها را نا مهربان مي كند

درد دل آدمك چوبي
كه آرزوهايش
همه دفن شدن در باغچه تنهايي

علیرضا حامدی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC