.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

میخواست سرازیر شود

اشک از پلکهای خسته ام

بغض غزل

لوزه های سرما خورده ام را

به هم میفشرد

نای صدا نبود

نفس سخت ‌؛ دلم گرفته بود

کاش فرصتی بود

از هم گسستن بغضم را

کاش برای گریه ام
خلوت بود

و نا امیدی ام را

همصدایی !

بهروز محمدی

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٦ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com