.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


روشنايي راه
از حضور ماه نبود
چه قدر راه هاي تاريك از من گذشت
چه قدر خيال حضور ماه پرپر شد
 و آسمان به كوچه هاي فراموشي رفت
 ولي من نمي دانستم
روشنايي راه
از عبور كودكاني بود
 كه از خواب سيب هاي شبانه مي آمدند
و نمي دانستم آسمان
 در كجاي اين جاده تمام مي شود
 و راه هاي گم شده ، در كجاي شبانه مرده اند
راههايي كه شهرهاي هزار ساله را بهخاطر مي آورند
 تو در اينجاي
رفتن چه مي كني ؟
خيال مي كنم و در نمي دانم آمدن مي گريم
 به گوشه ها پناه مي برم و راه آمده را مي نويسم
مي نويسم
 گندم رطوبت خاك بود
كه ما به خاطرش از كوه
به زير آمديم
و ساعت هاي مچي
راه را به بيراهه ها بردند
مي نويسم امروز
نشانه ها را از بغض
كهنه اي بر مي گردند
تا راههاي بي عبور كودكي صدايم كنند
 مي داني
 مي خواهم آن تنهاترين مسافر راههاي بي ته دريا باشم
مي خواهم آنكودك ترين عبور
از خواب سيبهاي شبانه برگردم
و حالا كه بر مي گردم
در راه كودكاني فقط نگاه مي كنند
و در دستهايشان ، خداحافظي
غريبي تكان مي خورد
انگار آمدنم تمام مي شود
ديگر هيچ راهي صدايم نمي زند
كه سر زردي جنگل ها و آفتاب
پشت پلك هايم راه مي روند
و دره هايي كه جاده را تكرار نمي كنند
 انگار من ديگر به راه آمده بر نمي گردم
كه دهكده هاي در راه
چراغهايشان را از ياد برده اند
مي خواهم از همين جاي نمي دانم آخرين تماشا و
آخرين حرف گم شده باشم
روشنايي راه
از حضور ماه نبود
كودكي سي ساله انگار مي گذشت

هیوا مسیح

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC