.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نه باران ، نه عشق ، نه چشم هايي رو به ماه
 غروب همين نه باران وعشق بود
كه در راههاي بي ترانه و عابر - دور مي شدم
غروب همين نه چشم هايي
رو به ماه بود
كه ماه در چشم هايم
تا كنار چهره ها و صداهاي اين همه سال آمد
غروب كيي از باران ها و عشق بود
كه چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هايي خسته مي گفتند
چشم هاي كودكي را با خود آورده ام
كه شب ها ، خواب ماه مي بيند
مي گفتند
صدايي با خود آورده ام
كه از غروب هاي ماه مي گويد
مي گفتند
كنار آخرين مكث ماه
قدم هايم ناتمام مي ماند
در كجاي زمين
در كجاي چشم انتظاري رو به ماه
در كجاي دستهاي سرگردان مادرم
فراموش مي شوم ؟
 در شب باران و عشق
در شب آخرين مكث ماه - مادر
انگشت
را به سمت ماه بگير
من آنجا خواهم مرد

هیوا مسیح

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC