.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


من سئوالي دارم
از تو كه وصلهء جانم هستي
از تو كه دل به دل من دادي
اي كه با آمدنت در دل هم وا شد
صورتم خندان شد
رنج من ويران شد
اي كه آن چشم تو از من دل برد
عشوه ات قلب ز غم خسته من را دزديد
عطر صد خاطره در بستر تنهايي من از نو پيچيد
ساعت از نو چرخيد
و نهال خشكيده ز بيداد خزان عمرم‌، از نو روييد
و به پائيز غم آلودهء اين سينه من ، صد گل بخشيد
لب من بلبل سان از سر شوق ديدن اين گلبرگان
به ترنم برخاست
و به شادي سر كرد لحظه هايي كه تو بودي با آن

من سئوالي دارم
از تو كه ميوه نوخاستهء باغ اميدم هستي
و در اين پائيزان
فرصت مغتنم رويش احساس مني
و در اين آينهء غم زدهء پاييزي
چهرهء سبز بهاران هستي
تو همه اميدي
تو همان اكسيري كه مسي چون من را
چو طلا ساخته اي
و دلم را با صد گوهر ياقوت وش بوسهء خود
چو نگين پرداخته اي

من سئوالي دارم
تو مرا مي فهمي؟
تو مرا مي داني؟
از همه واجبتر ، تو مرا مي بوسي؟
و در گرمي آغوشت را مي گشايي بر من؟
تا از اين گرمترين بوسهء دنيا اندكي گرم شود
تا از اين گرمترين آغوشي كه به رويم باز است
كم كمك گرم شوم
تا از اين يخزدگي
و از اين وازدگي
برهاني جانم
تو مرا مي بوسي؟
من سئوالي دارم
..........................؟

پنجشنبه 28 دي ماه 85
10.50 شب

غیاث الدین مشائی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC